تنهایی و سکوت و حجم سنگینی ک دارند...

بارها ناجوانمردانه تر از حضور خالی ات در هم میشکند این فضا را!

حس میکنم خیلی پیشتر از این حرف ها دل به امدنت بستم...

حالا دارد جانم بر لب میرسد.

تو اما..نیامدی...قبل ترها نیامدی...امروز هم نیامدی!

بازهم سرخی غروب رسید و تو مسافرش نبودی...

هرجمعه یک شام غریبان است برای اهل زمین...

هرجمعه ک نمی ایی و ظهرش ما بی تو نماز می خوانیم...

ظهر همان روز سر بریده می شویم!

همین ک نمی ایی جمعه مان میشود عاشورا...

حالا دوباره غروب شده...

حالا دوباره نیستی...سکوت میکنم!

یک جایی سمت چپ بدنم...پشت قلبم..تیر میکشد!

بعد یک مسیری را تا شقیقه هایم می رود...رشته های عصبیم چشمانم را وادار به نگاه کردن میکند!

سر ک بالا میکنم ..چشمم به ان کوه هایی میوفتد ک پشتش یک خورشید خسته ی خونین...دل چرکین از همه ماها سر به زیر افکنده و دارد محو میشد!

تقصیر ما می داند این نبودن تورا...ینی از صب ک طلوع میکند هی مدام تکرار میکند..او منتظر شماست!

نمی دانم چند نفر صدایش را می شنوند!

من هم صبحی صدایش را نشنیدم ..اما حالا صدای هق هق اش را میشنوم..

حس میکنم باز چیزی پشت چشمم تیر میکشد..داغ میشود...

اشک است...اجازه نمی گیرد...با خودش مرور میکند...

یابن طاها..یابن یاسین...یابن حیدر..یابن نور...

کی شود روزی ک از کعبه بنمایی ظهور...

باخودم مرور میکنم!

تمام غفلت هایم را...تمام ثانیه هایی ک حواسم نبود به او...تمام بی لیاقتی هایم را!

او منتظر من؟

هی وای من...هی وای من!