خوب..اصلن درس هوش رو حذف میکنم!
نمیدونم..شایدم مشکل از جای دیگس..حسم میگه هنوز لیاقت ندارم!
درسته ک شب جالبی نبود ولی..صبح خوبی بود!
کله صبی..فقط باید دل کند و اومد بیرون...بعدم خیابون جوادینا...
اگه مامان بود میگفت بی تربیت..حداقل بگو اقا جواد!
من مشکلی با این موضو ندارم..
برا اونا ک فرقی نمیکنه..اونا الان افسانه شدن..
مث مهدی و مجید ک کلی صبی سرشون خیلی شلوغ بود!
یا اب خیسی ک اگه زودتر میرسیدم میفهمیدم کار کی بود!
خوبی صبح امروز ته مونده ی دعای ندبه باطعم نون قندی و چای شیرین بود!
منم مهمون بروبچ گلزار...
بعدم یه شاخه مریم واس مامان!
حالام تنها...
اقای فانی داره میخونه..منم میگردم..پلاس میزنم..میخونم..نت میزنم...
تا بشه غروب...مث الان!
یه بی حسی مضخرف نسبت به باشگاه مشت زنی ک هنوز تموم نشده و نمیدونم کی میخانم بخونم و تمومش کنم!
عجیب شکارم این روزا...هوایی شدم دوباره...
باز داره محرم میاد و این اتیش شعله ور تر..بازم حسرت کربلا و...
دیدگاه جدید..به ادمایی ک میخان نشون بدن خیلی شاخن...
میخان ظاهرشون مغرور باشه!
سینه سپرن...نگاهشون به بالاس...
اصلش جذابه ها..ولی تهش نه...
صفای ادمای خاکی..با یه نگاه نافذ..سرشون پایینه...نگاهشون بد نیس..مغرور نیس...
بقول خانم سلمانی...همیشه متبسم!
دلم تنگه یه رنگی..
یه رنگی بارونی!
خیلی وقته دیگه بارون نزده!
هعی...
از این قبیله اگر چند عاشقان رفتند