ای که مرا خوانده ای .. راه نشانم بده!
ولی بود!
خیلی پیش تر از آنکه شمس را بشناسم.
خیلی پیش تر دنبال شمس بودم..از بچگی دنبال همین بی نقاب همیشه جاوید میگشتم..
قبل از اینکه غاده ها و مصطفاهارا بشناسم ، قبل از اینکه صدر هارا بشناسم!
ولی.همه نبودند!
وقتی من بودم..وقتی نیاز به دستی داشتم ک بلندم کند و به معراجم برد اینها همه نبودند!
من کتابها را زیر و رو میکردم ک پیدایش کنم..من تمام کسانی ک بمن یاد دادند چیزی را ،ازمودم ک اصالت شمس بودنشان را بفهمم..
من با علم الهدی هویزه را شناختم..با احدی هور را شناختم..من عشق شدم در سالهای جنگ..ترکش شدم در پهلوی عمو..
من گشتم این تاریخ را بدنبال یک شمس جاودانه!
من درصدسال تنهایی یک خرمگس جان شیفته بودم و در کنار دن آرام با عقاید یک دلقک آشنا میشدم..
کیمیاگر هم نبود..هیچ کیمیاگری نبود.
من در معتبر ترین ها بدنبال شمس بودم!
ولی همه اینها در برابر انکه بود بی اعتبار بودند!
یکی را میخاستم ک بوی پهلوان خراسانی بدهد..بشود شمس ومن پوریایی شیفته ک طریقتش در پیش گیرم!
و هیچ عالمی نبود به رسم نخودکی یا بوی دولابی!
پی هرکه رفتم..باخت..خودش را باخت!
و من..شکست از پی شکست..
من لاقیدانه به زندگی برمیگشتم و هربار با امیدی کمتر!
نبود..هیچکس نمیتوانست مرا مولانا کند..هیچکس نمیتوانست در نی من بدمد!
من هیچ شدم میان همه اینها..
اما
اینها همه نبودند و بجایشان یک نفر که همه بود ،بود!
ولی..خب من با دل نداشته ام حسی داشتمو فقط میدانستم ک هست..وحسی بود درونم ک دوستش داشتم!
مرد ٍ در بارانی بود ک نمی آمد..ک منتظر بود..
اما..مگر میشود ندیده قدم برداشت!
ندیده عاشق شد..
حالا می فهمم او همان شمس من بود و هست..شمسی ک نمیتوانم پیدایش کنم!
درون من گم است..
راهی ک مرا به او میرساند گم است در هزارتو!
راه گم است و حسرت میخورم
حسرت سلمان بودن..حسرت اباصلت بودن...حسرت مفید بودن!
من حس میکنم با اعماق وجود این ولی را..این ره بر را..این حق را!
حالا گمم میان یاس های فلسفی و صداهایی ک دارم ترکشان میکنم!
اصلن نمیدانم ک این نواها شورها..می پذیرندم یا نه!
من پر از نیازم..پر از ترسم!
من نه عاشق..نه از سنگ..فقط یک گم شده بودم..ک حس میکردم یک چیزی مث یک سیاهچاله..از درون مرا میخورد!
خلاء بود درونم..و ترس..و پیله ای که فکر میکردم از ترس توان پاره کردنش را ندارم امــا..پاره نمیشد!
من کشیده میشدم درون سیاهچاله فکرم..
فکر شمس صولتی مرا آرامش داد..من توان بازپس یافتم!
یافتم و..یافتم و..یافتم و.. اما!!
چه یافتنی بود..من شمس گمشده ام را یافتم..ولی هرچه پیش تر می روم..او از من دورتر میشود!
گویی که این مراحل اخر باید سالها طول بکشد..
اما تاکی! با این صبر لبریز شده تاکی؟..
این مراحل کمال است..از سختیش می فهمم..ولی گیجم که نمیدانم در ابتدایشم ..یا ..
یایی وجود ندارد!
اری..این اغازsj..
ولی برای ادامه توانی از جنس پولاد میطلبد راه!
و من از جنس شیشه..که ترک دارد هزارها..و بند زده شده!
شاید این عشق خودش راهی نشانم دهد! و من برون ایم زین حبابـــــ ...
اری..
اری شمس من! این اغاز راه است!..
راه سختی در پیش ست!!سخت..
از این قبیله اگر چند عاشقان رفتند