باتوحکایتی دگر...این دل مابسر کند!

شب سیاه قصه را ...یادت نرود!سیاهی گیج کننده اش را ...توی فنجان قهوه!قهوه ای که بوی مرگ میداد!!!

ازجان بشنو فریادهای مرد تنهای زیر برف مانده را...

شکوه بسی شنیده ام....اری....شکوه شنیدم از تیک تاک ساعت وسبقت نگران کننده اش با هبوط عشقی نوشکفته!

درگیر لحظه های جنون وار قدم های مرگ...مرگ سیاه پوش!

وبوسه ای که بر اندام قاصدک های روی طاقچه زد!

فراموش کردی خیسی لب هایت را وقت خراب لحظه ی اغوشش بودی!

مجرمم که پوستین پاره ی زندگی را دریدم و پرده ای نو دراوویختم از پنجره های شکسته!

اما...

ازاده ام که نهراسیدم از عشق سیمان های خیابان چهارم به برگ های زرد وسرد سرو ازاده ی همینجا...

همینجا وروح وحشی من که چنگ میزد برسیمانها...

مجرم ازاده منم...

گونه هایت اتش گرفت!نه؟

ماهی های ته حوض صدایت میکنند...برو به استقبال عطششان!

ومن...

بازم منتظرت خواهم ماند!

مردسیاه پوش ِ بارانی ...!

توبه استقبالم بیا..اما نه باتبرت وباهمین بوسه های اتشینت!

بگذار سزاوارانه جان دهم!

...

عشقم ومعبودم تویی....سیاهی ات را زود به سراغم بفرست!