نميدانم اينكه تورا الگوي خود گرفتند غريزي بود يا اكتسابي!؟

نميفهم درهجا و واج هاي اسمت چه رازي نهفته است كه از ازل فرزندان آدم را ديوانه ي خود ساختي!

نميدانم اين چه بويي است كه درثانيه هام جاري و مرا مجنون روزهاي خونينت كرده!....روزهاي پردردي كه جز بركت يادگاري اي ندارد!

نميفهمم چرا چندروز است دوباره هوايي ام!بافرارسيدن روزهايت بازهم آن آرزوي محال به سرم ميزند ومن همچنان افسوس ميخورم!

هيچوقت نميفهمم چرا درد داستان تكراريت هرسال برايم درداور تر است!

نميدانم چرا هرسال بيشتر ميسوزم در داغ فرزندانت!

نميدانم چرا نام "حسين"هميشه عطر خاصي دارد و"عباس و اكبر"هميشه آتش داستانت را شعله ور تر ميكند و "زينب"همانكه فقط روز پرستار نامش را ميشنويم آتش سردي است روي جگر آتش گگرفته شيعيانت وقتي گفت در كربلا جز زيبايي هيچ نديدم!

آقاي تشنگي ها....من جواب تمام عطش هايم را درلب خشكيده كدام يارت بيابم؟

سالار قافله محرم....اينكه تمام كسانيكه من قبولشان دارم تورا قبول داشتند غريزي بود يا اكتسابي؟

آقاي من سيدمن تاج سرمن...اگر روزي بفهمم كه چه گذشت بر اصغرت...واي! واي كه هنوز آنقدر نميفهمم كه بفهمم درد غربت خرابه را!

واينكه تمام حافظ ها وسعدي ها و مولاناهاي ذهنم در جواب اين بيتت چيزي براي گفتن نداشتند...

امشب شهادت نامه عشاق امضاميشود

فردابه خون عاشقان اين دشت درياميشود!

عيساي من...ناخداي كشتي نجاتم...منجي لحظات گورم...

بااينكه هيچوقت دردت را نخواهم درك كرد بااينكه هيچوقت آتش جگر رباب را نديدم...بااينكه من اساسن موجود بي شعوريم...بازهم شافعم ميشوي؟بازهم دستم راميگيري؟

بازهم قبول ميكني چله هاي زيارت عاشورايم را؟

روزهايم از الان بوي قيمه هايت راگرفته!واي از آن طعم تكرارنشدنيش!

توي گلزار...تكيه ي كاشاني ها...مسجد رضائيه!

هيچ وقت نفهميدم چرا فقط گريه براي تو سبكم ميكند!چرا تمام وزن يك پر را فقط بعد از دهه اولت حس ميكنم؟

ولي تنها چيزي كه ميدانمش اين است...كه عشق به تو باگل آدم عجين است!

ومن كه اساسن درگير تو و روزهايتم .... اين درگيري را كسب نكردم!

...از ازل غريزي بود!